تبليغاتX
خودم و خـــــــــــــــدام
خودت میدونی بارون پاییزی میسوزونه دل ادمارو...

مشت می کــــــوبم بر در

پنچه می سایم بر پنجــــره ها...

من دچـار خفقانم , خفقـــــــــــان !

من به تنگ آمده ام از همه چیز !

بگذارید هـــــــــــــواری بزنم !

آی ... !

با شما هستم !

این درها را باز کنید !

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامــــی , سر کویـــی , دل صحرایـــی

که در آنجا نفــــسی تازه کنم !

آه !

می خواهم فریاد بـلــــــــــــندی بکشم !

که صدایم به شما هم برسد .

من هــــــوارم را سر خواهم داد !

چـــاره ی درد مرا باید این داد کند ...

از شما "خفته ی چند "

چه کسی می آید با من فریـــــــــاد کند ؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 15:5  توسط شیدا  | 

 

I dreamed I had an interview with God
در رویا دیدم که دارم با خدا حرف میزنم

God asked
خدا از من پرسید

So you would like to interview me
مایلی از من چیزی بپرسی؟

I said, If you have the time
من گفتم، اگر وقت داشته باشید

God smiled
با لبخندی گفت

My time is eternity
وقت من ابدی است

What questions do you have in mind for me
چه پرسشی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟

I asked
پرسیدم

What surprises you most about human kind
چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده می کند؟

God answered
خدا پاسخ داد

That they get bored with childhood
آدم ها از بودن در دوران کودکی خسته می شوند

They rush to grow up, and then
عجله دارند زودتر بزرگ شوند، و سپس

long to be children again
حسرت دوران کودکی را می خورند

That they lose their health to make money
اینکه سلامتی خود را صرف کسب ثروت می کنند

And then
و سپس

Lose their money to restore their health
ثروتشان را دوباره خرج بازگشت سلامتیشان می کنند

That by thinking anxiously about the future
چنان با هیجان و نگرانی به آینده فکر می کنند

They forget the present
که از زمان حال غافل می شوند

Such that they live in neither the present
آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند

And not the future
و نه در آینده

That they live as if they will never die
اینکه چنان زندگی می کنند که گویی هیچوقت نخواهند مرد

And die as if they had never lived
و آنچنان می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند

God''s hand took mine
خداوند دستهای مرا در دست گرفت

And we were silent for a while
و ما برای لحظاتی سکوت کردیم

Then I asked
سپس من پرسیدم

As the creator of people
به عنوان خالق انسانها

?What are some of life''s lessons you want them to learn
می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟

God replied with a smile
خداوند با لبخند پاسخ داد

To learn they can not make any one love them
یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

But they can do is let themselves be loved
اما می توانند طوری رفتار کنند که محبوب دیگران شوند

To learn that it is not good to compare themselves to others
یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند

To learn that a rich person is not one who has the most
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد

But is one who needs the least
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد

To learn to forgive by practicing forgiveness
یاد بگیرند دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی

To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love
یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید

But it can take many years to heal them
ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید

To learn that there are people who love them dearly
یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند

But simply have not yet learned how to express or show their feelings
ولی نمیدانند چگونه احساسشان را ابراز کنند

To learn that two people can look at the same thing
یاد بگیرند و بدانند دو نفر می توانند به یک موضوع واحد نگاه کنند

But see it differently
ولی برداشت آن ها متفاوت باشد

To learn that it is not always enough that they be forgiven by others
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست همدیگر را ببخشند

But they must also forgive themselves
بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند

Thank you for your time, I said
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

Is there anything else you would like your children to know
آیا چیز دیگری هم وجود دارد که دوست داشته باشید تا آنها بدانند؟

God smiled and said
خداوند لبخندی زد و پاسخ داد

Just know that I am here
فقط اینکه بدانند من اینجا "با آنها" هستم

ALWAYS
همیشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:9  توسط شیدا  | 

یک معمای بسیار سخت برای سنجش هوش
( این معما در سال 2002 توسط بیل گیتس برای انتخاب یک نفر از میان 100 داوطلب تائید شده طراحی شد)

دو اتاق در مجاورت هم قرار دارند. هر کدام یک در دارند ولی هیچکدام پنجره ندارند. درهایشان که بسته باشد درون اتاقها کاملا تاریک است. در یک اتاق سه چراغ برق به توانهای ۱۰۰، ۱۱۰ و ۱۲۰ وات و در اتاق دیگر سه کلید برق مثل هم وجود دارد.( لطفا به شکل زیر نگاه کنید) ما نمیدانیم کدام کلید کدام چراغ را روشن میکند( مثلا نمیدانیم آیا کلید وسطی مربوط است به چراغ وسطی یا به چراغهای دیگر اما بطور قطع میدانیم که هر کدام از کلید ها یکی از چراغها را روشن میکند. همچنین ترتیب چراغها را هم نمیدانیم ). شما معلوم کنید که هر کلید مربوط به کدام چراغ است. برای اینکار و در شروع، شما باید در اتاق کلیدها باشید و کار را از آنجا شروع کنید. شما میتوانید هر چند مرتبه که بخواهید کلیدها را روشن و خاموش کنید. اما شما تنها هستید و نمیتوانید از کسی کمک بگیرید و هیچگونه وسیله ای هم خواه برقی خواه غیر برقی بهمراه ندارید و مهمتر از همه اینکه شما حق ندارید بیش از یکبار وارد اتاق چراغها شوید و وقتیکه وارد شدید و بیرون آمدید، دیگر نمیتوانید مجددا وارد آن اتاق بشوید

                        ktpiprmu67bru8pnmrsu.jpg

این معما را بیل گیتس در سال 2002 طراحی کرد تا از بین 100 مهندس یکی را برای شرکتش انتخاب کند.
حال بفرمایید که هر کلید کدام چراغ را روشن می کند؟

اگر نتوانستید حل کنید به جواب آن در زیر مراجعه کنید.

I

I

I

I

I

I

I

I

I

I

I

I

I

I

I

I

یکی از کلید ها را روشن کنید و یکی دو دقیقه بعد آنرا خاموش نمایید. حالا کلید دیگری را روشن کنید و به اتاق چراغها بروید. چراغی که روشن است مربوط است به کلید دوم. دو چراغ دیگر را لمس کنید، آنکه گرم است مربوط است به کلید اول و البته آنکه سرد است مربوط است به کلید سوم است.
اگر شما نتوانستید این
معما را حل کنید یقینا به این دلیل بوده است که به فیزیک معما که همانا حرارت تولید شده در چراغها است توجه نداشتید و فکر خود را متمرکز بر تناظر چراغها و کلیدها نمودید، راه حلی که هرگز شما را به جواب نخواهد رساند.
توان چراغها هم هیچ ربطی به حل معما ندارد و فقط برای گمراه کردن شما در
معما گنجانده شده است

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 13:51  توسط شیدا  | 

تا حالا بهت نگفتم ولی حالا می خوام بگم بی تو میمیرم

می خوام بگم تو دنیای منی

می خوام بگم با تو بودن چه لذتی داره

می خوام بگم دوست دارم فقط به خاطرت خودت

می خوام بگم شدی مجنون عشقم

می خوام بگم هر وقت اراده کنی برات میمیرم

می خوام بگم که می خوام دلمو فرش زیر پات کنم

می خوام بگم اگه یه روز نبینمت چقدر دلم برات تنگ میشه

می خوام بگم نبودنت برام پایان زندگیه

می خوام بگم به بلندی قله اورست و پهناوری اقیانوس اطلس دوست دارم

می خوام بگم یه گوشه چشاتو به همه دنیا نمیدم

می خوام بگم هیچ وقت طاقت هجرتو ندارم

می خوام بگم مثل خرابه های بم خرابتم

می خوام بگم بیشترازعشق لیلی به مجنون عاشقتم

می خوام بگم هر جور که باشی دوست دارم

می خوام بگم غم تو رو به شادی دیگران نمیدم

می خوام بگم اگه حتی من رو هم دوست نداشته باشی من دوست دارم

می خوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم

می خوام بگم هر شب با خیالت می خوابم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 14:35  توسط شیدا  | 

6d6mxfst6gpkrg1887.jpg

v6j8aa2ixt60s3z85.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:16  توسط شیدا  | 

در اتاقو قفل کرد

پرده پنجره اتاق رو کشید

نشست روی صندلی

ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد

تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت

و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,

به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد

دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد

انگار تاریکی , دود رو می بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد

مرد از تماشای این هماغوشی بی رحمانه , سرگیجه گرفت و به سرفه افتاد

....

روزهای اول گل سرخ بود و چشم ها

لرزش خفیف لب ها بود و نگاه های پر از ترانه

شنیدن بود و تپیدن

عشق بود و رعشه های خفیف و گرم زیر پوستی

روزهایی که همه چیز معنای خاصی داشت و سلام ها مثل قهوه داغ ,

در یک بعد از ظهر سرد زمستان , حسابی , می چسبید

تعریف مرد , از عشق , دوست داشتنی فرا تز از مرزهای منطق بود و زن ,

عشق را به ایثار دل , تفسیر می کرد

مرد , که هیچگاه عاشق نشده بود ,

از گرمای با او بودن ,

لذت می برد

و حس می کرد چیزی در درونش متحول می شود

و زن , مدام لبخند می زد ,

و گاهی چشم هایش از هیجان , مرطوب میشد و دستهایش مرتعش از لمس با هم بودن ,

دستهای مرد را در آغوش میکشید

روزهای اول , همیشه زیباست

مثل روز اول خریدن یک کفش چرم براق

مثل روز اول مدرسه

مثل روز تولد

هر تماسی , پر بود از فدایت شوم ها و دوستت دارم ها و بی تو هرگز

و هر نگاهی , لبریز بود از تمنا و خواستن و نیاز

زن , مثل بهار شده بود ,

پراز طراوت و تازگی و تبسم های پنهان همیشگی

و مرد , شاد تر از تمام روزهای تنها بودنش , راست قامت و بی پروا

روی این وسعت سفید , لکه ای هم اگر بود , محو بود و مبهم

یا اگر خیلی هم بزرگ بود ,

به چشم هیچکدامشان , نمی آمد

شعرهای عاشقانه بود و وعده های مخفیانه

.....

روزهای خوب , زود می گذرد

قانون " بودن " همین است

روزهای خوب , عمرش , مثل عمر پروانه هاست

کوتاه و زیبا

و روزهای خوب , کم کم , تمام میشد

مرد ؛ باز , آهسته , به زیر لب ترانه های غمگین می خواند

و زن , تبسم های کنج لبش را , گم کرده بود

تکرار و تکرار و تکرار

شاید همین تکرار بود که همه چیز را فدای بودن خویش کرده بود

و شاید هم , با هم بودن ها , بوی کهنگی و نم گرفته بود

هر چه بود , مثل سرمایی سوزناک و خشک , به زیر پوست عشق , نفوذ کرده بود

و شاید هم , اصلا , عشقی در کار نبود

....

- من هیچوقت عاشق نمی شم

هیچوقت ...

فکر کردی منم ازونام که به خاطر یکی , خودشو از روی ساختمون پرت میکنه ؟

فکر کردی اگه نباشی تب می کنم ؟

نه جونم ... اینطوریام نیس , دوستت دارم ولی خل و چل بازی بلد نیستم

حالا دو روز مارو بی خبر میذاری و به تلفونامونم جواب نمیدی بی معرفت ؟

فکر کردی با این کارت , عشقتو توی دلم میکاری ؟

نه به خدا , این کارا همش از بی مرامیته .... حتما یادت رفته اون شباییکه تا صدامو نمیشنیدی خوابت نمی برد

عیبی نداره ... میگذره ,

یه جورایی می سوزم , حتما کیف می کنی نه ؟

میسوزم از اینکه گفتم همدلمی ... نگو فقط همرام بودی ... دلت کجا بودو فقط شیطون میدونه ...

مرد میگفت و از پس دودهای مواج , روزهای گذشته را , جستجو می کرد

و زن , همه چیز انگار , برایش خوابی بود کوتاه و سنگین :

- خودت چی ؟

خودت اگه یه هفته هم بری توی غار تنهاییت , هیچکی حق نداره صداش در بیاد

حالا یه تلفنتو جواب ندادم شدم بدترین آدم دنیا

خب چی داری برام بگی ؟ فکر نمی کنی همه چی خیلی بیخودی و تکراری شده ؟

خسته ام کردی , هیچ حس و حالی تو صدات نیست , انگار دارم با سنگ صحبت می کنم

حرفامون جمله به جمله اش اونقدر تکراری شده که نگفته همه شو از برم

نگفتم عاشقم باشو خودتو برام از رو ساختمونا پرت کن پایین

فقط خواستم بفهمم بودن و نبودنم فرقی ام برات داره یا نه ....

که تو هم خوب جوابمو دادی

....

بوق ممتد

مثل یک دیوار آجری بلند است

تا آسمان

انگار که دیوار, آسمان آبی را دو تا می کند

بوق ممتد , یعنی رفتن , بدون خداحافظی

یعنی , چیزی شبیه فحش های بد ....

...

مرد دست در جیب

با قدی خمیده و چشمانی بی خواب

قدم زدن را برای فراموش کردن , امتحان می کرد

و زن , بی پروا , عشقی تازه می خواست

اندام نحیفش , تحمل بار تنهایی را نداشت

صدای تازه , گرمتر از صداهای تکراری و واژه های تکراریست

عشق تازه , آدم را دوباره نو می کند

انگار آدم برای ادامه زندگی اش , دوپینگ می کند

عشق تازه , جسارت فراموشی خاطرات عشق کهنه را می طلبد و لگد زدن به تمام با هم بودن های قدیم

مرد نمی توانست

مردها گاهی خیلی سخت می شوند

سخت و بیروح و لایه لایه

و مردی که واپس زده از عشقی نافرجام باشد ,

می ***د ,

ذوب می شود و اینبار به جای شیشه ,

سنگی می شود سخت تر از خارا

....

آدم دلش تنگ می شود

دل آدم هم که تنگ شود , نفسش میگیرد

هوای گذشته ها را می خواهد

حتی شده به یک نفس عمیق

یکسال گذشت

تنهایی همراه مرد بود

و زن , انگار دوباره , واپس زده عشقی چندین باره بود

مرد , نه اینکه عاشق بوده باشد ... نه .... فقط از روی دلتنگی

گوشی تلفن را بر می دارد و شماره ها را برای شنیدن , نوازش می کند :

- الو ...

صدای زن شکسته و خراشیده است

انگار قبلش سیگار کشیده باشد .. آنطوری

صدا , در عین غریبه گی اش , دل مرد را می لرزاند

آن روزها چقدر خوب بود ها ...

- الو ... بفرمایید

مرد , دلش می خواهد نفس عمیق بکشد

دلش می خواهد نفس حبس شده در سینه اش را با سلامی تازه , بدمد بیرون

گاهی می شود در یک آن , همه چیزهای بد را فراموش کرد

انگار که از همان اول نبوده

مرد تصمیمش را گرفت که ناگهان از پس صدای زن , صدای مردی غریبه آمد

صدای قلدر و خشن :

- الو .... د چرا حرف نمی زنی مزاحم ....

قلب مرد انگار که , ایستاد

گوشی را کوبید روی تلفن

مردی غریبه ! ... رویا که رنگش می پرد می شود کابوس

و مرد غریبه کابوس رویاهای دلتنگی مرد شد

مرد , نحیف و قد خمیده

در اتاقو قفل کرد

پرده پنجره اتاق رو کشید

نشست روی صندلی

ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد

تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت و مرد ,

با چشم های نیمه باز و سرخ , به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد

....

زن , نشسته بود لبه تخت

شکسته و بیروح

مرد غریبه لباس هایش را پوشید

بوسه سرد مرد غریبه , شانه های لخت زن را آزرد

- دوستت دارم

صدای مرد غریبه , شبیه سائیدن ناخن به دیوار سیمانی بود

زن خوب گوش سپرد

نه ... این صدا هم تازگی نداشت

این صدا هم تکراری بود

زن , در جستجوی تازه تر شدن ,

اندازه تمامی دستمالهای کاغذی دنیا , چروکیده بود

ِ...

رسم است زیبایی ها را می نویسند و

بعد ها افسانه می خوانندش

و نسل به نسل , آدم ها با ولع

تمام کلمه هایش را می خوانند و حفظ می کنند

حقیقت را که بنویسی

نه کسی می خواند

نه کسی حفظش می کند

حقیقت , آنقدر زشت است گاهی که آدم ها ترجیح می دهند در عمیق ترین نقطه قلبشان , به خاکش بسپارند

تمام .
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:11  توسط شیدا  | 

کی خوشگل تره؟؟؟

من                           ما

تو!!!                          شما!!!

او                             ایشان

فقط جنبه ی شوخی داره...بی جنبه بازی در نیارید...لطفا...جواب بدید...

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 10:55  توسط شیدا  | 

کسی را که دوست داری٬دوستت ندارد...

کسی که تو را دوست دارد٬دوستش نداری...

اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد...

به رسم و ایین زندگی به نمیرسند...

و این رنج است...زندگی یعنی این...

<دکتر علی شریعتی>

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:37  توسط شیدا  | 

اگر او را ببوسيد ، شما يك آقا نيستيد.
 اگر او را نبويسيد ، اصلاً مرد نيستيد !
 اگر از او تعريف كنيد ، او فكر مي كند دروغ مي گوئيد و قصد فريب دادن او را داريد .
 اگر او را ستايش نكنيد ، شما پس براي چه خوبيد ؟!
 اگر هميشه با او موافق باشيد ، يك زن ذليل هستيد .
 اگر موافق نباشيد ، شما او را درك نمي كنيد .
 اگر زياد او را ملاقات كنيد ، خيلي عجول هستيد .
 اگر او را زياد ملاقات نكنيد ، او شما را متهم به خيانت مي كند .
 اگر خوب لباس بپوشيد ، بچه سوسول هستيد .
 اگر نپوشيد ، يك پسر كودن هستيد .
 اگر كوشش كنيد تا رابطه اي دراماتيك بسازيد ، او مي گويد قدر او را نمي دانيد .
 اگر كوشش نكنيد ، او فكر مي كند دوستش نداريد .
 اگر يك دقيقه تأخير كنيد ، او غر خواهد زد كه منتظر بودن سخت است .
 اگر او تأخير كند ، خواهد گفت كه اين يك روش زنانه است !
 اگر مرد ديگري را ملاقات كنيد ، شما از وقتتان خوب استفاده نكرده ايد !
 اگر او را با خانوم ديگري ملاقات كنيد ، خوب اين كاملاً طبيعي است آنها زن هستند !
 اگر فقط گاهي او را ببوسيد ، او ادعا خواهد كرد كه شما كاملاً سرد هستيد .
 اگر زياد او را ببوسيد ، او فرياد خواهد زد كه داريد از او سوء استفاده مي كنيد !
 اگر به زن ديگري خيره شويد ، شما را به چشم چراني متهم مي كند !
 اگر او به مرد ديگري خيره شود ، خواهد گفت كه : آنها فقط خوش تيپ هستند !
 اگر صحبت كنيد ، آنها مي خواهند كه شنونده باشيد .
 اگر شنونده باشيد ، آنها مي خواهند شما صحبت كنيد
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 14:15  توسط شیدا  | 

معلم پاي تخته داد مي زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود

ولي آخر كلاسي ها

لواشك بين خود تقسيم مي كردند

و ان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد

براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد

و با آن شور بي پايان تساوي هاي جبري رانشان مي داد

خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود

تساوي را چنين بنوشت

يك با يك برابر هست

از ميان جمع شاگردان يكي برخاست

هميشه يك نفر بايد به پا خيزد

به آرامي سخن سر داد

تساوي اشتباهي فاحش و محض است

معلم

مات بر جا ماند

و او پرسيد

گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز

يك با يك برابر بود

سكوت مدهوشي بود

و سوالي سخت معلم خشمگين فرياد زد

آري برابر بود

و او با پوزخندي گفت

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود

وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت

پايين بود

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آن كه صورت نقره گون چون قرص مه مي داشت

بالا بود

وان سيه چرده كه مي ناليد

پايين بود

اگريك فرد انسان واحد يك بود

اين تساوي زير و رو مي شد

حال مي پرسم

يك اگر با يك برابر بود

نان و مال مفت خواران

از كجا آماده مي گرديد

يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟

يك اگر با يك برابر بود

پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟

يا كه زير ضربت شلاق له مي گشت ؟

يك اگر با يك برابر بود

پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟

معلم ناله آسا گفت

بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد:

یک با یک برابر نیست...!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:11  توسط شیدا  |